تبليغاتX
عابر پیاده
 
عابر پیاده
 
 
در احوالات عابرین پیاده
 

تصویری از مادر عدالت محور من

مادر من اصولن یک مادر عدالت محور و خلاق است. پارسال وقتی بابا اداره ی امور داخلی خانه را به او واگذارکرد٬ مادر تصمیم گرفت تحولی عظیم در جهت احیای عدالت در خانه ایجاد کند [اضافه می کنم: تنها تخصص مادر ما ایجاد تحولهای عظیم است]. همان روز اول ریاست٬ مارا جمع کرد و نطق غرایی سرداد:
- عزیزان من! بچه های گلم! من دیشب حساب کتاب کردم و فهمیدم عدالت در خانه ی ما مُرده است. می پرسید چرا؟ میگم: درحالی که تقریبن نیمی از درآمد ما خرج شهریه ی دانشگاه غلام [فرزند ارشد خانواده] می شود٬ بقیه در حسرت برآوردن کوچکترین نیازهای مالی شان می سوزند. حالا من و پدرتان به کنار٬ ما سهمی نمی خواهیم٬ اما عدالت باید بین همه ی اعضای دیگه برقرار بشود. همه باید به طور مساوی از درآمد پدر برخوردار بشوند.
پدر گفت:
- یعنی چطور؟ نکنه میخوای غلام را از دانشگاه رفتن محروم کنی؟
مادر جواب داد:
- نه. ما غلام را محروم نمی کنیم. بلکه پول توجیبی بقیه را به اندازه ای [بطور پلکانی] افزایش میدیم که همه به مساوات از درآمد خانواده بهره ببرند.
پدر متعجبانه پرسید:
- از کجا پول بیاریم؟
مادر گفت:
- فکر اینجاشو کردم. ما یک مقدار پس انداز داریم...
پدر گفت:
- ولی ما آن پول را برای روز مبادا گذاشتیم!
جواب داد:
- عدالت بر هرچیزی مقدم است...
اصرار پدر فایده ای نداشت. فردای آن روز ایمان [برادر کوچکم] یک ماشین چوبی بزرگ خرید٬ عرفان [برادر دیگرم] یک موتورگازی دست دوم گرفت٬ و من هم تا یک ماه روزی دو وعده پیتزای مخصوص خوردم.
همه چیز در سایه ی عدالت به خوبی پیش می رفت تا اینکه زمستان سررسید و ازقضا زمستان خیلی سردی هم بود. بخاری کوچک و کهنه ی ما کفاف آنهمه سرما را نمی داد٬ پولی هم نمانده بود تا با آن بخاری نو بخریم. چند شبی همه می لرزیدیم تا اینکه سرما به استخوان رسید و بچه ها شروع کردند به سرفه کردن٬ و اوضاع بحرانی شد.
قبل از هرچیز٬ کولر خوبمان را به نصف قیمت فروختیم و با پولش یک چراغ علاالدین نفتی خریدیم. افاقه نکرد. اینجا بود که مادر شروع به سوزاندن اشیای غیر ضروری کرد: چندتا از کتابهای غلام٬ چرخهای ماشین چوبی ایمان٬ سهمیه ی بنزین موتورگازی عرفان٬ کمد چوبی قدیمی که یادگار پدربزرگ بود٬ و آخرسر الوارهای مغازه ی نجاری بابا که حکم همه ی داروندار حال و آینده مان راداشت٬ همه و همه سوختند تا ما یخ نزنیم.
...خلاصه٬ به هرشکلی بود آن زمستان گذشت و تابستان آمد. مغازه ی نجاری پدر از رونق افتاد و  برقمان را بخاطر نپرداختن قبض قطع کردند.
حالا ما همه به یک اندازه گرسنه ایم و در خانه ی بی برق و بی کولر به طور مساوی گرممان می شود٬ بشکل یکسان عرق می کنیم و به مساوات خودمان را باد می زنیم. شبها هم همه ی اعضای خانواده درکمال عدالت٬ به نوبت از سهمیه ی چراغ موشی استفاده می کنند و جای جای خانه ی ما بوی خوش عدالت می دهد.
 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:37  توسط یک عابر ییاده  | 
مثل شیعه های صفوی٬ حرف زدنم و حرفهایم  انفعالی شده اند. همیشه هم باید یکی پیدا شود و مرا بگویاند. این بار هم  رند محفل وبلاگها با شعرش ماشه خاطرم را چکاند [اگر باشم کمی دلتنگ، به اخبار می خندم...]

به چشم لوچ و اندام قناس یار می خندم                خصوصاً هرزمانی می کند انکار٬ می خندم
دو دوتا پنج تا هرگز نخواهد شد٬ عزیزانم!                به قوم پاچه خار [۱] و اینهمه آمار می خندم
فراوان است کار و جمله ی مردم سر کارند               گرفتارم ولی وقتی شدم بیکار٬ می خندم
به شوق این که پالان قشنگی روی پشتم هست     - دهانم را مجالی گردهد افسار - می خندم
به سان عکس حاجی٬ با همان لبخند معنی دار       به آدمهای منگ کوچه و بازار می خندم
دهانم وصله ای زشت است بر پیراهن هستی         که با آن شادمان می گریم٬ اما زار می خندم
به آن کهنه عبای وصله دوز رنگ و رو رفته                 که ارز و سکه زیرش کرده اند انبار٬ می خندم
الا یا ایهاالساقی بده ماءالشعیرم را! [۲]                  وگرنه هی به این خمر و به آن خمّار می خندم!


[۱] کلماتی مانند «چاپلوس» و غیره نیز با توجه به هم معنی و هم وزن بودن می توانستند جای پاچه خار را در مصراع بگیرند. خصوصاً وغیره! که در اصطلاح عموم رایجتر است!
[۲] اگر خواجه حافظ در این عصر متولد شده بود قطعاً مجبور بود چنین کلمات جایگزینی را در غزلهایش به کار ببرد!

دولت درصدد کشف انرژیهای نو برای جایگزینی بنزین است
[دولت درصدد کشف انرژیهای نو برای جایگزینی بنزین است]

واما افاضات دوستان باذوق:

-نسیم سحری:
به جیب خالی این لشکر بیکار می خندم
به صندوق پر از پول جناب حاجی بازار می خندم

به اوراق عدالت و سهام خالیش صد بار می خندم
به ریش و پشم و دین هر ریا کار و جنایتکار می خندم

-عطر گریز:
من اما زودمی گریم ولی بسیار می خندم
برای زاهد وعابد به حرف ساده انکار می خندم
نمی دانم که پشت پرده دولت چه می چرخد
به امسال وگرانی به سال عدل با پندار می خندم
نه نوئی می شکوفد در دل بازاز این دولت
نه کهنه می شود بیرون ازین بازار ،می خندم
چه میخواهم بگویم در شب تب دار قیمتها
به هر برنامه از این برنامه ریز هار می خندم
خودم بی حال وبی کارم وباری نیست بردوشم
برای مردم بی کار ،به حال حاملان بار بی کردار می خندم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:2  توسط یک عابر ییاده  | 

«کاس آقا» یک کشاورز بیسواد ساده دل بود که در روستایی در گیلان زندگی می کرد. حکایت از آنجا آغاز شد که کاس آقا یک روز درحال قدم زدن در جنگل به درختی برخورد که یک دوشاخ شکیل خوشدست داشت. [کشاورزان از دوشاخ درخت برای باد دادن محصول دروشده استفاده می کنند] کاس آقا درهمان نظر اول عاشق آن دوشاخ شد اما چه حیف که تبرش را همراه نیاورده بود. نه می توانست از آن دوشاخ دل بکند و نه می توانست ببردش٬ اگر هم همینجوری ولش می کرد محال بود یک بار دیگر بین آن همه درخت پیدایش کند. بنابراین مجبور شد یک تکه طناب پارچه ای که با پاره کردن پایین پیراهنش درست کرده بود دور شاخه پایینی ببندد تا آن را برای دفعه بعد که به جنگل می آید نشان کرده باشد. خلاصه٬ کاس آقا وقتی به خانه برگشت به دلیل مشغولیتهای فکری قضیه را از یادبرد. چند روز بعد٬ مش حسین - کشاورز فلک زده ای که پسر بزرگش به بیماری صعب العلاجی مبتلا بود و دکترها جوابش کرده بودند - نومیدانه و در حال دعا به درخت کاس آقا رسید و رشته بسته شده به آن را دید. او که به هر دری زده بود تا پسرش را خوب کند٬ تکه طنابی را برداشت و از شاخه دیگری از درخت آویخت و برای سلامتی پسرش نذر کرد...
چند ماه بعد٬ اول فصل درو که شد٬ و وقتی که کاس آقا به یک دوشاخ خوشدست نیازمند شد٬ یاد آن دوشاخ شکیل افتاد. بنابراین تبرش را برداشت و راهی همان قسمتی از جنگل شد که درختش آنجا بود٬ اما وقتی به درخت رسید با صحنه عجیبی مواجه شد: بجای یک رشته طناب٬ صدها ریسمان و قفل و شمع دید که از آن درخت آویزان بود! خب٬ اولین چیزی که به ذهن ساده کاس آقا رسید این بود که کشاورزهای دیگر هم بعد از او آن دوشاخ را یافته اند٬ عاشقش شده اند و آن را نشان کرده اند تا دفعه بعد که با تبر به جنگل می آیند آن را ببُرند و ببرند. کاس آقا که اولین رشته را بسته بود درخت را ازآن خودش می دانست٬ بنابراین بلافاصله شروع کرد به تبرزدن به تنه درخت. درهمین اثنا چند روستایی که آن صحنه را می دیدند به طرف کاس آقا دویدند و فریاد زدند: «آهای! کاس آقا! مگر دیوانه شده ای؟! درخت مقدس را چرا قطع می کنی؟!» کاس آقا مبهوتانه گفت: «درخت مقدس دیگر چه صیغه ای است؟! این درخت و دوشاخ خوشدستش را من اول پیدا کرده ام و وقتی هم داشتم نشانش می کردم یک درخت معمولی بود و هیچ طناب دیگری بهش بسته نشده بود٬ پس حق من است که بشکنمش.» و دوباره شروع کرد به تبر زدن. روستاییها توی سر خودشان زدند و گفتند: «استغفرالله! توبه کن کاس آقا! درباره این درخت چه مزخرفاتی داری می گویی! این درخت نظرکرده است! مقدس است! همه دارند ازش حاجت می گیرند! سه ماه پیش بود که پسر جنی مش رحمت را شفا داد! گاوهای رحیم خان که گم شده بود از برکت این درخت پیدا شد! اگر این درخت نبود بعد از آن همه بی بارانی محصولمان تلف می شد! ما بودیم که به این درخت متوسل شدیم٬ نذر کردیم و باران آمد! من خودم توی همین ماه دو بار ازش حاجت گرفتم! دست بردار کاس آقا! برو دوشاخ دیگری پیدا کن تا عذاب الهی نازل نشده! برو!!» کاس آقا خنده اش گرفت و گفت: «شما یک چیزیتان می شود! من گول چرندیات شما را نمی خورم...» و دوباره دست به کار شد. روستاییهای خشمگین اورا گرفتند و کدخدا و دیگران را خبر کردند. کدخدا که خودش هم از برکت آن درخت بعد از پنج دختر صاحب پسر شده بود با دیدن درخت مقدس زخمی و اصرارها و انکارهای کاس آقا خونش به جوش آمد و با روستاییهای دیگر که رگ غیرتشان جنبیده بود کاس آقا را از همان درخت شکیل مقدس٬ دار زدند.

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 11:38  توسط یک عابر ییاده  | 
بدون شرح!

تله تکست

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:49  توسط یک عابر ییاده  | 
دوست و استاد عزیزم رباعیات انتخاباتی زیبایی در سایتش گذاشته است که می توانید آنها را از اینجا بخوانید. و اما در تایید (و نیز رد) او من هم چند بیتی اضافه می نمایم:

ترسم هدفش شوی٬ به تیرت بکشد
یا کارد به مازه ی پنیرت بکشد
اینسان که به زیر می کشد حاجی٬ سخت
ترسم بدهی و او به زیرت بکشد!!  (منظور من هم رای است!)

****
... دیدیم علاج بیعلاجی سهل است
با دست نجاتبخش ناجی سهل است
تغییر قضا و گردش چرخ فلک
با نامه ی هفت خط حاجی سهل است!

 |+| نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:42  توسط یک عابر ییاده  | 

تقدیم به دوست عزیزم سواره از مرکب افتاده:

یقینا که تاج سر مرغ هاست
خروسی که در کشور مرغ هاست...


از آنجا که تخمی است سر تا به سر
جهانی که در باور مرغهاست٬

بجای خدا سلطنت می کند
خروسی که تنها نر مرغهاست

بدرد تپاندن فقط می خورد
اگر تاج روی سر مرغهاست

پری که پر از پرسه شهوت است
پر ناپریدن٬ پر مرغهاست

خروسان دنیا که دارند جنگ
همه برسر بستر مرغهاست


وطن خوابگاهی است تخمی٬ عزیز
که در خدمت جعفر مرغهاست...!
 
 
 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 15:56  توسط یک عابر ییاده  | 

مادرم وقتی می خواهد برایمان غذا درست کند، انتخاب نوع غذا را بر عهده بچه ها می گذارد. او معمولاً لیست متنوعی را در اختیارمان قرار می دهد تا ما به دلخواه هرکدام را که میلمان کشید انتخاب کنیم. مثلاً یک نمونه از لیستهای پیشنهادی او را می بینید:

1-     نون و ماست

2-     نون و ماست با نون اضافه

3-     نون و دوغ (تهیه دوغ از ماست برعهده مصرف کننده بود)

4-     نون و ماست و انرژی هسته ای (با پلوتونیم اضافه)

5-     نون و ماست و نفت خام (به دلیل اشتعال زا بودن امکان پختن آن وجود نداشت، فلذا ما آن را همینطور خام مصرف می کردیم. البته با گران شدن نفت خام این آیتم حذف شد)

6-     نون با هاله نور اضافه و ترشی هلوکاست (ماستش به فلسطین و ساحل عاج و افغانستان و گامبیا اهدا می شد)

 

[ضمناْ برای آنکه گرانی کاذب رخ ندهد ماستها از سر کوچه منزل آقای الهام خریداری می شد]

ما این مشارکت و عطش دخالت در سرنوشت خویشتن را از سر سفره آموخته ایم. می بینید که کله مان هم بجای بوی قرمه سبزی، بوی ماست می دهد!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:26  توسط یک عابر ییاده  | 

در کشور ما خیلی از چیزها معنی عکس می دهد. (افعال معکوس سرزمین برره که یادتان هست). برای نمونه چند مثال عرض میکنم:

- مؤسسه غیر انتفاعی: به مؤسسه ای گفته می شود که دقیقاً با هدف انتفاع (کسب سود) پایه ریزی شده است (در مقابل مؤسسه دولتی وقس علیهذا که نفع مادی برآن متصور نمی باشد)

- آدم انقلابی: به کسی گفته می شود که به شدت از نظام فعلی راضی بوده، و تلاشش برای حفظ وضعیت کنونی است. او هر گونه حرکتی را که درجهت تغییر وضع موجود باشد، در نطفه خفه می کند.

- ضد انقلاب: به کسی گفته می شود که از وضع موجود ناراضی است و خواهان دگرگونی و تحول در آن می باشد.

- معلوم الحال: به کسی گفته می شود که معلوم نیست الان در چه حالی است و در کدام سلول دارد آب خنک میخورد.

- حماسه سازی تاریخی: یعنی اینکه بیسواد و دیکتاتور بنامندت، مورد استهزائ حضار واقع شوی و جایی بروی که برعلیه حضورت نظاهرات کنند.

اگر شما نمونه های دیگری هم سراغ دارید، بفرستید اضافه کنیم .



 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:22  توسط یک عابر ییاده  | 
اگر یادتان باشد رییس جمهور محبوب در مورد این رد صلاحیتها اظهارنظری فرموده بود بدین مفهوم: بعضیها (منظور همان آدمهای معلوم الحال است) عمدن کاندید کم صلاحیت می فرستند تا شورای نگهبان ردشان کند (و مثلا شورای نگهبان بدنام شود). من در تایید افاضات حضرتش عرض می کنم:
براستی ای معلوم الحالان بی صلاحیت! ای صاحبان مدارک جعلی! ای ناشرین اکاذیب! ای مصادیق براندازی! ای ایادی استکبار جهانی!  ای کراماتتان گوساله سامری! ای سوادتان مهر غربزدگی خورده! ای مادر(.........)!!
چرا با دهن می آیید توی مشت ما؟ خجالت نمی کشید که مشت مهربان ما را دهنی می کنید؟ چرا با سینه به نیزه ما می زنید؟
شرمتان باد.  دریده باد سینه ای که قداره مظلوم آقای [...۱] را به خون نجس آلود. بریده باد گردنی که گیوتین بیگناه حاجی را فروانداخت. شکسته باد... که...


پاورقی: ۱- این کلمه ناخوانا بود!
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:35  توسط یک عابر ییاده  | 

رای یعنی انتخاباندن
مهره خود انتصاباندن

از برای انتخاب جبر
مردمان را هی شتاباندن

مشت این بی اختیاران را
بردهان خصم خواباندن

تا بهشتی حاصل آید، سخت
عامیان را هی ثواباندن

خلق را بر میله پرچم
درهوا هر روز تاباندن

تا شود صادر به کشورها
مملکت را انقلاباندن

جنگ راه انداختن هرجا
مردمان را در رکاباندن

ای خدا نگذار خوش باشد
هرکه خوش دارد خراباندن!


اینهم ادامه ای که دوستم (سواره از مرکب افتاده) زحمت کشیده٬ به شعر فوق افزوده اند:
کار حضرت خدا باشد
دائما مرا عذاباندن
روح بنده را خراشیدن
جسم بنده را کباباندن
سهم من ز سفره اش این است
دیگ ته گرفته ساباندن
روز و ماه و سال غمگین را
عمر خویشتن حساباندن
واژه در زبان انسان نیست
بر سوال او جواباندن
جز به گور تنگ افتیدن
چشم را به زور خواباندن

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:5  توسط یک عابر ییاده  | 
 
  بالا