|
عابر پیاده
|
||
|
در احوالات عابرین پیاده |
تقدیم به دوست عزیزم سواره از مرکب افتاده:
یقینا که تاج سر مرغ هاست
خروسی که در کشور مرغ هاست...
بجای خدا سلطنت می کند
خروسی که تنها نر مرغهاست
بدرد تپاندن فقط می خورد
اگر تاج روی سر مرغهاست
پری که پر از پرسه شهوت است
پر ناپریدن٬ پر مرغهاست
خروسان دنیا که دارند جنگ
همه برسر بستر مرغهاست
وطن خوابگاهی است تخمی٬ عزیز
که در خدمت جعفر مرغهاست...!
مادرم وقتی می خواهد برایمان غذا درست کند، انتخاب نوع غذا را بر عهده بچه ها می گذارد. او معمولاً لیست متنوعی را در اختیارمان قرار می دهد تا ما به دلخواه هرکدام را که میلمان کشید انتخاب کنیم. مثلاً یک نمونه از لیستهای پیشنهادی او را می بینید:
1- نون و ماست
2- نون و ماست با نون اضافه
3- نون و دوغ (تهیه دوغ از ماست برعهده مصرف کننده بود)
4- نون و ماست و انرژی هسته ای (با پلوتونیم اضافه)
5- نون و ماست و نفت خام (به دلیل اشتعال زا بودن امکان پختن آن وجود نداشت، فلذا ما آن را همینطور خام مصرف می کردیم. البته با گران شدن نفت خام این آیتم حذف شد)
6- نون با هاله نور اضافه و ترشی هلوکاست (ماستش به فلسطین و ساحل عاج و افغانستان و گامبیا اهدا می شد)
[ضمناْ برای آنکه گرانی کاذب رخ ندهد ماستها از سر کوچه منزل آقای الهام خریداری می شد]
ما این مشارکت و عطش دخالت در سرنوشت خویشتن را از سر سفره آموخته ایم. می بینید که کله مان هم بجای بوی قرمه سبزی، بوی ماست می دهد!

در کشور ما خیلی از چیزها معنی عکس می دهد. (افعال معکوس سرزمین برره که یادتان هست). برای نمونه چند مثال عرض میکنم:
- مؤسسه غیر انتفاعی: به مؤسسه ای گفته می شود که دقیقاً با هدف انتفاع (کسب سود) پایه ریزی شده است (در مقابل مؤسسه دولتی وقس علیهذا که نفع مادی برآن متصور نمی باشد)
- آدم انقلابی: به کسی گفته می شود که به شدت از نظام فعلی راضی بوده، و تلاشش برای حفظ وضعیت کنونی است. او هر گونه حرکتی را که درجهت تغییر وضع موجود باشد، در نطفه خفه می کند.
- ضد انقلاب: به کسی گفته می شود که از وضع موجود ناراضی است و خواهان دگرگونی و تحول در آن می باشد.
- معلوم الحال: به کسی گفته می شود که معلوم نیست الان در چه حالی است و در کدام سلول دارد آب خنک میخورد.
- حماسه سازی تاریخی: یعنی اینکه بیسواد و دیکتاتور بنامندت، مورد استهزائ حضار واقع شوی و جایی بروی که برعلیه حضورت نظاهرات کنند.
اگر شما نمونه های دیگری هم سراغ دارید، بفرستید اضافه کنیم .
رای یعنی انتخاباندن
مهره خود انتصاباندن
از برای انتخاب جبر
مردمان را هی شتاباندن
مشت این بی اختیاران را
بردهان خصم خواباندن
تا بهشتی حاصل آید، سخت
عامیان را هی ثواباندن
خلق را بر میله پرچم
درهوا هر روز تاباندن
تا شود صادر به کشورها
مملکت را انقلاباندن
جنگ راه انداختن هرجا
مردمان را در رکاباندن
ای خدا نگذار خوش باشد
هرکه خوش دارد خراباندن!
چند شب بود سرم را که روی بالش می گذاشتم٬ در سکوت محض نیمه شب صدای مبهم اما مکرر جیک جیک جوجه ای از دور گوشم را پر می کرد.
اگر شما هم در روستا بزرگ شده باشید٬ صدای جیک جیک جوجه های «مادرگم کرده» را از بقیه جیک جیکها تشخیص می دهید. جوجه من هم انگار مادرگم کرده بود. پشت سر هم٬ با طنین محزون و ملتمسانه اش لاینقطع مرا به خود می خواند: جیک...جیک...
همینکه نیم خیز می شدم که دنبال صدا بروم و بلکه جوجه مفلوک را پیدا کنم٬ صدا ناگهان قطع می شد چنانکه گویی که از اول هم صدایی نبوده است. وقتی دوباره سرم را روی زمین می گذاشتم٬ بازهم صدای جیک جیک مشارالیه(!) بلند می شد. این ماجرا تا نیمه های شب به همین منوال ادامه پیدا می کرد و من نمی فهمیدم چه موقع خوابم می برد. خلاصه هرشب این بساط خواب ما این بود.
تا اینکه یکروز صبح با چشمان قرمز خواب آلود پا شدم رفتم پیش دکتر. دکتر هم با گوشی و پنبه و چراغ قوه و آن تکه چوبهای تعوع آورش به جان ما افتاد. نوار قلب و گوش و مغزم را هم گرفت. (نوارمغزم این شکلی بود: -!-؟-!-؟-!) فیلتر گوشم هم کثیف شده بود، عوضش کرد. گفتم دکتر جان، همین یک هفته پیش بود فیلتر نو گذاشته بودم. گفت این روزها دروغ زیاد شده، فیلتر گوشها زود جرم میگیرد.خلاصه او نسخه پیچید و من هم نوشتمش. (به گمانم جابجا گفتم). افاقه نکرد. دکتر را عوض کردم، فایده نداشت. پیش فالگیر و طالع برچین(؟) و دعاخوان و جنگیر رفتم، روزهای دوشنبه مخلوط زهره خرس و روغن بادام هندی را باهم خوردم وسه روز با اولین بانگ خروس روی آتش شا(...)م، یک هفته رفتم توی پوست بز، حتی جوشیده پشم شیشه را با پنج سیر خمیر سیلیکون قاطی کردم و با کمی زنگ تیتانیوم قوام دادم و ضماد کردم و گذاشتم روی سرم ، اثر نکرد که نکرد.
تا اینکه با دکتر مراد آشنا شدم. دکتر مراد از آن دکترهای خیلی ویژه بود. ازم پرسید: تازگیها در رفتار و منشت تغییر جدیدی داده ای؟ این را که دکتر گفت، یک چیزی توی دلم قدقد کرد. با دکتر از سیر تا پیاز زندگیم گفتم:
دکترجان! شروع این اتفاق درست از شب همان روزی بود که من ترسو شدم.
شما قضیه ترسو شدن من را نمیدانید. من یک زمانی برای خودم دغدغه هایی داشتم. دلم میخواست در کشوری زندگی کنم که توی آن حکومتداران (...) کنند (...) آزادی (...) قیم مآبانه و از (...) پرهیز (...) و (...) و نرخ 18 درصدی ت(...) و بجای آن که(...) سفره مردم (...) با قیمت صد دلار (...) و باعث (...) که قدرت خرید (...) بیان(...) است. [دلیل این خودسانسوری همان ترسو شدن بنده معلوم الحال می باشد. ضمنن تجربه ثابت کرده نشر اکاذیب آخر و عاقبت ندارد]. اما وقتی دیدم در کشورم قضیه برعکس است مأیوس شدم. خیلی چیزها می دیدم که قدرت هضم آنها را نداشتم.[حاجی چارخونه: هاضمه ات را به یک دکتر نشان بده برادر. آنهم دکتری که پیش خودمان مدرک گرفته باشد، نه پیش آن مشروبخورهای قمارباز. ما که خیلی خوب هضم می کنیم.] این حاجی چارخونه از آن آدمهایی است که وسط هر حرفی می پرد، ببخشید. کاری از دستم بر نمی آمد. کم کم دچار افسردگی و ضعف اعصاب شدم. خب، کشورم را که نمی توانستم عوض کنم. خودم عوض شدم. ترسویی بهترین چاره بود. دکتر مراد هم یک کپسول بزرگ به من داد که آن را مصرف کنم. (بهتان نمیگویم که از چه راهی باید مصرفش می کردم، بیخود اصرار نکنید).
از آن شب به بعد، دیگر جوجهه به سراغم نیامد. بلکه بجای آن جیک جیک ملتمسانه، هر شب با صدای گنگ عرعری مشعوفانه به خواب می رفتم. هرچه بود عرعرش هم مبهم تر بود هم قابل تحمل تر، چون دلسوزیم را بر نمی انگیخت. و اینگونه بود که من مداوا شدم و سرو مرو گنده رفتم توی آن مثلث قرمز که هی برایتان راه بروم و راه بروم، و شما را هی به یاد عابران پیاده دیگر بیندازم.

تقدیم به نامزدهای رد صلاحیت شده:
- زمین تشنه کام است٬ بد می شود هرآنچه نباید شود می شود:
زمـان گـر دهـد داوری را به بـاد صلاحیت ابر٬ رد می شود...
بدنبال قطره های نایاب زندگی
ریشه ات را بفرست به اعماق زمینی که در آن رسته ای
وافسانه باران را دیگر از یاد ببر
زیرا ابرها را باد
شایسته سرنوشت تو ندانسته است!
با وجود آنکه شما شاید بارها جریمه تحویل نگرفتن مرا داده اید٬ اما بازهم وقتی مرا می بینید نیم نگاه تحقیرآمیزی به من می اندازید و رد می شوید. من این تحقیرها را براحتی تحمل می کنم.
هیچگاه هم نخواسته ام چهره شوم. شما در هیچ یک از عکسهایم چهره ام را نمی بینید. فروتنی من مثال زدنی است.
بله دوستان٬ من «عابر پیاده» هستم.
|
|