|
عابر پیاده
|
||
|
در احوالات عابرین پیاده |
«کاس آقا» یک کشاورز بیسواد ساده دل بود که در روستایی در گیلان زندگی می کرد. حکایت از آنجا آغاز شد که کاس آقا یک روز درحال قدم زدن در جنگل به درختی برخورد که یک دوشاخ شکیل خوشدست داشت. [کشاورزان از دوشاخ درخت برای باد دادن محصول دروشده استفاده می کنند] کاس آقا درهمان نظر اول عاشق آن دوشاخ شد اما چه حیف که تبرش را همراه نیاورده بود. نه می توانست از آن دوشاخ دل بکند و نه می توانست ببردش٬ اگر هم همینجوری ولش می کرد محال بود یک بار دیگر بین آن همه درخت پیدایش کند. بنابراین مجبور شد یک تکه طناب پارچه ای که با پاره کردن پایین پیراهنش درست کرده بود دور شاخه پایینی ببندد تا آن را برای دفعه بعد که به جنگل می آید نشان کرده باشد. خلاصه٬ کاس آقا وقتی به خانه برگشت به دلیل مشغولیتهای فکری قضیه را از یادبرد. چند روز بعد٬ مش حسین - کشاورز فلک زده ای که پسر بزرگش به بیماری صعب العلاجی مبتلا بود و دکترها جوابش کرده بودند - نومیدانه و در حال دعا به درخت کاس آقا رسید و رشته بسته شده به آن را دید. او که به هر دری زده بود تا پسرش را خوب کند٬ تکه طنابی را برداشت و از شاخه دیگری از درخت آویخت و برای سلامتی پسرش نذر کرد...
چند ماه بعد٬ اول فصل درو که شد٬ و وقتی که کاس آقا به یک دوشاخ خوشدست نیازمند شد٬ یاد آن دوشاخ شکیل افتاد. بنابراین تبرش را برداشت و راهی همان قسمتی از جنگل شد که درختش آنجا بود٬ اما وقتی به درخت رسید با صحنه عجیبی مواجه شد: بجای یک رشته طناب٬ صدها ریسمان و قفل و شمع دید که از آن درخت آویزان بود! خب٬ اولین چیزی که به ذهن ساده کاس آقا رسید این بود که کشاورزهای دیگر هم بعد از او آن دوشاخ را یافته اند٬ عاشقش شده اند و آن را نشان کرده اند تا دفعه بعد که با تبر به جنگل می آیند آن را ببُرند و ببرند. کاس آقا که اولین رشته را بسته بود درخت را ازآن خودش می دانست٬ بنابراین بلافاصله شروع کرد به تبرزدن به تنه درخت. درهمین اثنا چند روستایی که آن صحنه را می دیدند به طرف کاس آقا دویدند و فریاد زدند: «آهای! کاس آقا! مگر دیوانه شده ای؟! درخت مقدس را چرا قطع می کنی؟!» کاس آقا مبهوتانه گفت: «درخت مقدس دیگر چه صیغه ای است؟! این درخت و دوشاخ خوشدستش را من اول پیدا کرده ام و وقتی هم داشتم نشانش می کردم یک درخت معمولی بود و هیچ طناب دیگری بهش بسته نشده بود٬ پس حق من است که بشکنمش.» و دوباره شروع کرد به تبر زدن. روستاییها توی سر خودشان زدند و گفتند: «استغفرالله! توبه کن کاس آقا! درباره این درخت چه مزخرفاتی داری می گویی! این درخت نظرکرده است! مقدس است! همه دارند ازش حاجت می گیرند! سه ماه پیش بود که پسر جنی مش رحمت را شفا داد! گاوهای رحیم خان که گم شده بود از برکت این درخت پیدا شد! اگر این درخت نبود بعد از آن همه بی بارانی محصولمان تلف می شد! ما بودیم که به این درخت متوسل شدیم٬ نذر کردیم و باران آمد! من خودم توی همین ماه دو بار ازش حاجت گرفتم! دست بردار کاس آقا! برو دوشاخ دیگری پیدا کن تا عذاب الهی نازل نشده! برو!!» کاس آقا خنده اش گرفت و گفت: «شما یک چیزیتان می شود! من گول چرندیات شما را نمی خورم...» و دوباره دست به کار شد. روستاییهای خشمگین اورا گرفتند و کدخدا و دیگران را خبر کردند. کدخدا که خودش هم از برکت آن درخت بعد از پنج دختر صاحب پسر شده بود با دیدن درخت مقدس زخمی و اصرارها و انکارهای کاس آقا خونش به جوش آمد و با روستاییهای دیگر که رگ غیرتشان جنبیده بود کاس آقا را از همان درخت شکیل مقدس٬ دار زدند.
|
|