
مادر من اصولن یک مادر عدالت محور و خلاق است. پارسال وقتی بابا اداره ی امور داخلی خانه را به او واگذارکرد٬ مادر تصمیم گرفت تحولی عظیم در جهت احیای عدالت در خانه ایجاد کند [اضافه می کنم: تنها تخصص مادر ما ایجاد تحولهای عظیم است]. همان روز اول ریاست٬ مارا جمع کرد و نطق غرایی سرداد:
- عزیزان من! بچه های گلم! من دیشب حساب کتاب کردم و فهمیدم عدالت در خانه ی ما مُرده است. می پرسید چرا؟ میگم: درحالی که تقریبن نیمی از درآمد ما خرج شهریه ی دانشگاه غلام [فرزند ارشد خانواده] می شود٬ بقیه در حسرت برآوردن کوچکترین نیازهای مالی شان می سوزند. حالا من و پدرتان به کنار٬ ما سهمی نمی خواهیم٬ اما عدالت باید بین همه ی اعضای دیگه برقرار بشود. همه باید به طور مساوی از درآمد پدر برخوردار بشوند.
پدر گفت:
- یعنی چطور؟ نکنه میخوای غلام را از دانشگاه رفتن محروم کنی؟
مادر جواب داد:
- نه. ما غلام را محروم نمی کنیم. بلکه پول توجیبی بقیه را به اندازه ای [بطور پلکانی] افزایش میدیم که همه به مساوات از درآمد خانواده بهره ببرند.
پدر متعجبانه پرسید:
- از کجا پول بیاریم؟
مادر گفت:
- فکر اینجاشو کردم. ما یک مقدار پس انداز داریم...
پدر گفت:
- ولی ما آن پول را برای روز مبادا گذاشتیم!
جواب داد:
- عدالت بر هرچیزی مقدم است...
اصرار پدر فایده ای نداشت. فردای آن روز ایمان [برادر کوچکم] یک ماشین چوبی بزرگ خرید٬ عرفان [برادر دیگرم] یک موتورگازی دست دوم گرفت٬ و من هم تا یک ماه روزی دو وعده پیتزای مخصوص خوردم.
همه چیز در سایه ی عدالت به خوبی پیش می رفت تا اینکه زمستان سررسید و ازقضا زمستان خیلی سردی هم بود. بخاری کوچک و کهنه ی ما کفاف آنهمه سرما را نمی داد٬ پولی هم نمانده بود تا با آن بخاری نو بخریم. چند شبی همه می لرزیدیم تا اینکه سرما به استخوان رسید و بچه ها شروع کردند به سرفه کردن٬ و اوضاع بحرانی شد.
قبل از هرچیز٬ کولر خوبمان را به نصف قیمت فروختیم و با پولش یک چراغ علاالدین نفتی خریدیم. افاقه نکرد. اینجا بود که مادر شروع به سوزاندن اشیای غیر ضروری کرد: چندتا از کتابهای غلام٬ چرخهای ماشین چوبی ایمان٬ سهمیه ی بنزین موتورگازی عرفان٬ کمد چوبی قدیمی که یادگار پدربزرگ بود٬ و آخرسر الوارهای مغازه ی نجاری بابا که حکم همه ی داروندار حال و آینده مان راداشت٬ همه و همه سوختند تا ما یخ نزنیم.
...خلاصه٬ به هرشکلی بود آن زمستان گذشت و تابستان آمد. مغازه ی نجاری پدر از رونق افتاد و برقمان را بخاطر نپرداختن قبض قطع کردند.
حالا ما همه به یک اندازه گرسنه ایم و در خانه ی بی برق و بی کولر به طور مساوی گرممان می شود٬ بشکل یکسان عرق می کنیم و به مساوات خودمان را باد می زنیم. شبها هم همه ی اعضای خانواده درکمال عدالت٬ به نوبت از سهمیه ی چراغ موشی استفاده می کنند و جای جای خانه ی ما بوی خوش عدالت می دهد.
|
+|
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط یک عابر ییاده
|