تبليغاتX
عابر پیاده
 
عابر پیاده
 
 
در احوالات عابرین پیاده
 
هیأت دولت در سفر اخیر خود به مازندران٬ طی یک جلسه چهارساعته ۲۰۰ مصوبه را به تصویب رساند. اگر فرض کنیم در این جلسه از لحظه ی نخست تا آخر به جز تصویب کردن اتفاق دیگری نیفتاده باشد (مثل خیر مقدم گویی میزبان  و  قرائت قرآن و نطق ناطقان و ...) در  این صورت هر مصوبه تنها در زمان ۷۲ ثانیه بررسی٬ رای گیری٬ تصویب و امضا شده است.

پرده ی اول و آخر:
- حاجی: من شگفت زده ام. تصور نمی کنم رکورد یک مصوبه بر دقیقه (1 mbd) در هیچ جای دنیا حالا حالاها قابل حصول باشد. با اینحال ما برای برنامه ی چهارساله ی دوم قصد داریم با رساندن این رکورد به  ۵/۱ تا ۷/۱ mbd (مصوبه بر دقیقه) یک شگفتی بزرگ در کتاب رکوردهای گینس ثبت کنیم. این امر شوق و شتاب وافر دولت را برای خدمتگزاری نشان می دهد.
- گزارشگر: ببخشید حاجی جان٬ ولی اگر برای تصویب این مصوبات اینقدر زمان کمی نیاز بود نمی شد این کار را تلفناً٬ تلگرافاً٬ فکساً یا ایمیلاً انجام داد تا هزینه ی سفر هیأت دولت به استانها صرفه جویی شود؟ { توجه کنید مشار الیه چقدر معلوم الحال و غربزده بوده که اینطور حریم لسان شریف و ثمین فارسی را کراراً نقض می نماید و کلمات سخیفه ی اجنبیه را استفاده می کند } وانگهی٬ فکر نمی کنید یک دقیقه برای تصمیم گیری راجع به چنین مسائل خطیری٬ یک خورده کم باشد؟
- حاجی (پس از یک مکث کوتاه و خاراندن سر): بی گمان شما یکی از همان ایادی استکبار جهانی هستید که به قصد سیاه نمایی و اخلال در نظم و تشویش اذهان عمومی به جلسه آمده اید. (حاجی سپس اشاره ای می کند. چند نفر زیر بغل خبرنگار را گرفته و او را برای هواخوری به بیرون هدایت می کنند.) جمعی از حضار شعار مرگ بر استکبار و مرگ بر آمریکا سر می دهند.  جلسه ختم  به خیر می شود. پرده می افتد.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت   توسط یک عابر ییاده  | 
کردان هم رفت. او به خاطر پافشاری فراوانی که برای خدمت داشت٬ آنقدر با چنگ و دندان مقاومت کرد و آنقدر به همه چیز چنگ زد که وقت رفتنش آبروی خودش و ملت و دولت ایران را هم با خودش برد. برای این که بماند حتی آب به آسیاب دشمن هم ریخت. دشمنی که سالی به دوازده ماه صدای نامش زنگ گوشمان است. دشمنی که ابرمردان ما در هر سخنرانی دهها بار از او یاد می کنند. دشمنی که همه ی بدبختی های ما زیر سر اوست. دشمنی که رد پایش پشت خانه ی مخروبه ی هر مفلوکی کشف می شود. کردان - وزیر ما - چندین هفته سوژه دشمنان شد و روزهای آخر هم حسن ختام را تقدیمشان کرد. (با آن معامله ی که می خواست با آبروی نمایندگان بکند.) رفت و آبروی ما را به کاغذپاره ای بی ارزش تبدیل کرد.
او حتی از آبروی معصومین هم مایه گذاشته بود. حالا چگونه می توان باور کرد که بی بی نتوانسته فقط چند ماه او را نگهدارد.
بالاخره علیرغم میل شدیدش به خدمتگزاری٬ رفت.
اما بعید می دانم کردانیسم پایان یافته باشد.
 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت   توسط یک عابر ییاده  | 
نمی دانی چه حالی خوبی میده نفس کشیدن توی بعضی روزها. روزهایی که صبح از خواب پامیشی٬ می بینی مامان نون داغ گرفته و منتظره تو پاشی با حلیم بخوری و صفا کنی. بدون آن گیر دادنهای الکی و غرزدنهای تکراری اعصاب سوراخ کن. بعدش تلویزیون را روشن می کنی و خبرهای خوب خوب می شنوی:
- ارسال نامه و دعوت سران کشورها به دین مبین اسلام توسط رییس جمهور محبوب
- رکود شدید در اقتصاد آمریکا و سقوط شاخص بورس نیویورک
- اعتراض یک راننده ی ونزوئلایی به سیاستهای جنگ طلبانه ی بوش
- امضای بیست تفاهم نامه با دولت زنگبار
- سفر جدید رییس جمهور شجاع و انکار مجدد هلوکاست
- ساختن مدرسه در بولیوی توسط دولت اسلامیمان
- اظهارات روزنامه نگار هاآرتص درمورد شکست اسراییل در جنگ سی و سه روزه
- تظاهرات ضد آمریکایی جمعی از مردم زئیر
- تأکید سخنگوی دولت درباره ی بی اثر بودن تحریمها
- ارزان شدن شدید بهای نفت [نکند شما هم از آن آدمهای نابلدی هستید که فکر می کنید این به ضرر ماست؟! مگر یادتان رفت که زمان اوج گرانی نفت٬ رییس جمهورمان می گفت تورم شدید در کشور ناشی از گران شدن بی سابقه ی نفت است؟ پس از همین حالا منتظر ارزانی و وفور نعمت باشید]
و...
امروز وافعن روز نشاط منه. دلم می خود یواشکی به دور از چشمهای مادرم پاشم و حرکات موزون از خودم نشان بدم. تنم از فرط شادی مورمور می کنه. رایحه ی خوش خدمت از در و دیوار به مشام می رسه. پیروزیای امروز کشورم نسبت به روزهای دیگه بی سابقه بوده. صفحه ی آگهیهای کاریابی روزنامه را پاره می کنم و با خیالی آسوده به بالش رنگ و رو رفته ی که مامان برام آورده لم میدم و منتظر تکرار سریال دیشبی می شم... تموم که شد میرم سر کوچه و ترک موتور اسی یه کم می گازیم تو خیابونا. خدارا چه دیدی٬ شاید آن دختر چش سیاه مانتو قهو ه ای دوباره جلویم سبز شد. اگه بشه چی میشه... این دفعه دیگه بی خجالت بهش میگم چه احساسی بهش دارم. جرم که نکردم بیکارم. سربازی هم که رفته م. تحصیلکرده و معتقد هم که هستم. خدا را شکر٬ آب باریکه ی وانت بابا هم که فعلن به راهه. بعدشم برمیگردم برای ناهار و بازم چه حالی میده به نیش کشیدن نان و همبری که طعم خوش عزت و سربلندی میده. خدایا شکرت که در آمریکا متولد نشده ام!

من روزی با موتور اسی پرواز خواهم کرد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت   توسط یک عابر ییاده  | 
وقتی به دیدار پدر می روم، در چشم پیرش روایت هزار اندوه، گلایه و شکایت را می بینم اما نمی توانم به او بگویم: پدر! مرا ببخش! من آنقدر کوچکم که شانه هایم درد خودم حتی - تنها خودم - را هم تاب نمی آورند تا چه رسد به دردهای بیکرانه ی تو...
مادرم نیز هر اندک فرصتی را برای نالیدن از دردهای تنش غنیمت می داند و برای شکایت از روزگار بدکردار سالهاست منتظر حوصله ی گوشهای من است.
اما من، پاره ی جگر آنها، که عاشقشان هستم و بدون آنها لاشه ای متعفن بیش نیستم، من...
برمی خیزم - اما نه برای رسیدن به آنها. نه برای بردن کوله بار حوصله به نزدشان.  نه برای گرفتن   گوشه ای از کیسه ی پاره ی درد - که دوششان را زخم داده است. من برمی خیزم تا از آنها - فقط بگریزم!
آخر، سالهای سال آنها بوده اند که کوه من و کوله بار حوصله و حامل همه ی دردهای من بوده اند. من برای بار غم آنها کوچکم... من زیر اینهمه درد خرد می شوم...
پدرم چشمش نمی بیند. عصا دیگر سودی به حال مادرم ندارد. گوششان سنگین و دستشان بی رمق است. هرچه بیشتر می بینمشان، تنها یأسم بیشتر و حزنم سنگینتر می شود.   کاری از دستم  بر نمی آید. من که نمی توانم برای چشم پدر یا گوش مادر شفایی بیاورم. حتی دیگر تاب گریستن برایشان را هم ندارم. برای این است اگر  فقط می گریزم.
می گریزم تا زنده بمانم. می گریزم تا قانون جنگل را رعایت کرده باشم. من حرفهای آنها را دیگر گوش نمی کنم. فقط الکی سرم را تکان می دهم. به دروغ می گویم حرفتان را شنیدم. پدرم که تلفن می زند، بی آنکه به او گوش کنم در اتاق چرخی می زنم. حرفش که تمام شد، گوشی را می گذارم. اصلن من برای همه اینجور شده ام. صدای اخبار که بیاید، تلویزیون را خاموش می کنم. از سیاست اگر کسی بگوید، بلند می شوم و می روم.  درمورد مام میهن هم هرسخنی به میان بیاید، من می گریزم.
می گریزم تا قانون جنگل را رعایت کرده باشم. برایم هم انگار مهم نیست حال این یکی مادرم بدتر است یا آن یکی. مثل اینکه انتظاری تلخ و محتوم، انتظاری ننگبار و شوم برای پایانی اجتناب ناپذیر در سراسر وجودم رخنه کرده است. من نمی توانم، پس می گریزم تا بیش ازاین نبینم و نشنوم.
راستی بچه ها، بازی امروز چندچند شد؟
 |+| نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت   توسط یک عابر ییاده  | 
 
  بالا