تبليغاتX
عابر پیاده
 
عابر پیاده
 
 
در احوالات عابرین پیاده
 
وقتی به خبرهایی که  سالی به دوازده ماه از رسانه ملی(!) پخش می شود یا سخنانی که سران حکومتی مکرر ایراد می کنند گوش می کنید تازه می فهمید گستره  مرزهای کشورمان از کجا تا کجاست. این فضا  نه تنها روی ما - که چندان از اهالی رسانه بشمار نمی آییم - بلکه حتی روی بعضی از اهالی معتبر و فعال رسانه ها هم گویی اثرگذاشته  است.  مثلن سایت  پرخواننده و معتبر  پارسیک در روز ۲۶/۱۲/۱۳۸۷ چنین خبرهایی را بعنوان اخبار داخلی ایران منتشر کرده است:

اخبار ایران

شما به او و ما حق نمی دهید؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت   توسط یک عابر ییاده  | 
"نون اضافه" در پست خود با عنوان بازی روزگار اظهار کرده که در مارپله زندگی چیزی که حرف اول و آخر را می زند  گردش تاس شانس است و نه هوش و  ذکاوت و سیاست و پدرسوختگی بازیگران. من با این نظر مخالفم و  خطاب به او می گویم:

البته در تصادف و فرایندهای تصادفی عدالتی عظیم (اما شلخته) جاری است که با تکرار  هرچه بیشتر  فرایند٬ قطعی تر و بهنجارتر می شود.  حال آنکه چیزی که اطراف ما می گذرد حاکی از عدالت گریزی و مرزبندی طبقاتی  شدید بین زورمندان و ضعیفان است.
من معتقدم که خیلی بیشتر از چرخش تاس فلک٬ "حاصلضرب هوش در ضریب پدرسوختگی" است که میزان ارتقای افراد را  نسبت به وضع اولیه تعیین می کند. اگر باور نداری به این همه "شیش"هایی که  دم به ساعت آدمهای سیاس خودکامه می آورند نگاه کن. کجا دیدی صورت تاس اقبال رو به یک مفلوک بی صاحاب گل بیندازد؟ همیشه ی خدا این بدبختان می خواسته اند با حلزون چلاق یک و دو ٬  غزالان شش  پای بخت آن دیگران را دنبال کنند.  همیشه٬ ششدانگ خنده ی تاس نصیب یک عده خاص٬ و تکخال بیلاخ آن سهم عده ی معلوم الحال دیگری بوده است. پشت این یک های مکرر و آن شیشهای متوالی رازی نهفته ست: بیگمان کاسه ای زیر نیمکاسه هست.
کلاهت را بگذار قاضی. کجا دیده ای یک "آقازاده" دوبار پشت سر هم یک بیاورد؟ در طول تاریخ٬ خودکامگان زبانباز هزارچهره٬  همواره افراد یکرنگ بی شیله پیله را از روده مارها سرازیر کرده و خود برق آسا از نردبانهای ترقی  بالا می رفته اند.  این مارمولکها  که  به این سادگی طعمه مارها نمی شوند. بلکه هم مارها را همینها با زبانشان از سوراخ بیرون آورده و افسون کرده اند و روی این صفحه بازی چیده اند تا من و شما را از روده اش سرازیر کنند.  بیگمان مغزهای جوانان بی سرنوشت چیزی نبوده  جز خوراکی لذیذ برای سیر کردن مارهای شانه های ضحاکهای روزگاران.
باید قبول کنیم  بعضی ها حتی از زمان تولد پایشان روی نردبان  - بلکه هم آسانسور- بوده.  این تاس و این صفحه و این مارها و نردبانها همه اش بازی است.  تاس روزگار هم با سفارش و پارتی  آنها می چرخد. باید این حقیقت تلخ را قبول کرد که برای شانس آوردن هم باید پارتی داشت.

عمر خود را به گردش تاریخ وانهادیم و عاقبت دیدیم
                                          خط بخط برگهای این تقویم قصه ی نان آدمکها بود
ما که تقدیر را پذیرفتیم گرچه شک مکرری می گفت
                                   آنچه او هم در آستینش داشت دست پنهان آدمکها بود...
 
 |+| نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت   توسط یک عابر ییاده  | 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت   توسط یک عابر ییاده  | 
 
  بالا